استقلال امشب باخت، اما نه به الحسین؛ به زمان، به جزئیات، به همان لحظههایی که یا باید تمامشان کنی یا تمامات میکنند.
نود دقیقه دویدن، ارسال، شوت، آفساید و حسرت؛ و در نهایت یک ضربه از بیرون محوطه که همهچیز را وارونه کرد.
آبیها بازی را با دستهای پر شروع کردند؛ با میل حمله، با عطشِ «باید گل بزنیم». توپها یکییکی به محوطه میرسیدند، اما انگار دروازه الحسین دهان نداشت. هر بار که توپ به تور میچسبید، پرچم بالا میرفت؛ هر بار که نفسها حبس میشد، سوت داور گره را کورتر میکرد.
استقلال امشب تیمی نبود که بد بازی کند؛ تیمی بود که گل نزد.
ساپینتو ثبات را انتخاب کرد، اما فوتبال همیشه به انتخابها وفادار نمیماند. تیمی که مالک توپ بود، موقعیت ساخت، فشار آورد، اما در لحظه آخر، همان جایی که فوتبال بیرحم میشود، جا ماند.
و بعد، اشتباه.
یک لحظه مکث، یک پاس اشتباه، یک شوت از راه دور؛ و تمام آن حملهها، تمام آن امیدها، در ثانیهای دود شد.
گل الحسین شبیه سیلی بود؛ ناگهانی و بیدارکننده. تیمی که تا آن لحظه بیشتر دفاع کرده بود، با یک ضربه، نقشها را عوض کرد و استقلال را فرستاد پشت درِ بسته صعود.
بعد از گل، استقلال شبیه کسی بود که دیر فهمیده باید بدود؛ تلاش کرد، اما زمان دیگر همپایش نبود.
این شکست شاید روی کاغذ فقط یک «۰-۱» باشد، اما در واقع یک هشدار است؛
اینکه آسیا جای «نزدیک بود» نیست،
جای «بدشانس بودیم» نیست،
و صعود، با مالکیت و موقعیت امضا نمیشود.
حالا گره صعود کور شده؛ نه باز، نه بسته.
کلیدش مانده برای بازی برگشت؛
جایی که استقلال یا باید گره را با جسارت باز کند،
یا بپذیرد که بعضی شبها، فوتبال فقط تماشاگر تلاش توست… نه شریک موفقیتت.