۲۶ دی ۵۷، روزی نبود که فقط شاه از کشور برود؛
روزی بود که خیابان فهمید صاحبش کیست.
پیش از آنکه رادیوها خبر را رسمی کنند، پیش از آنکه تحلیلگرها وزن اتفاق را بسنجند، پیش از آنکه سیاستمدارها بفهمند چه شده، این خیابان بود که زودتر از همه دریافت:
تاریخ پیچیده است.
نه با فرمان، نه با بیانیه، نه با کودتا.
با دهانهایی که یکباره فریاد شدند،
با پاهایی که روی تانک بالا رفتند،
با سربازهایی که لباس از تن درآوردند
و با تفنگهایی که دیگر فرمان نمیبردند.
در آن لحظه، قدرت عوض شد؛ بیآنکه هنوز حکومت عوض شده باشد.
شاه رفته بود، اما مهمتر از رفتن شاه، ریختن هیبت شاه بود.
آن چیزی که سالها با لقب و جشن و سلام نظامی ساخته شده بود، حالا با یک جمله فرو ریخت:
«شاه در رفت».
جملهای کوتاه، اما مرگبار.
چون اقتدار را به تمسخر کشید.
خیابان پر از شادی بود، اما شادی خالص نبود؛
غم، ترس، داغ، امید و بلاتکلیفی با هم قاطی شده بودند.
مردم میرقصیدند، اما اشک هم میریختند.
میخندیدند، اما مدام میپرسیدند:
«حالا چی میشه؟»
این تناقض، تصویر دقیق یک انقلاب است؛
جایی که مردم میدانند چیزی تمام شده،
اما هنوز نمیدانند چه چیزی شروع شده است.
آن زن که گریه میکرد، نماینده همین لحظه بود؛
نه مخالف شادی،
نه ناتوان از خندیدن،
بلکه انسانی که سالها داغ دیده بود
و حالا نمیدانست با آزادی چهکار کند.
ساواک بیپدر شد،
اما ترس هنوز یتیم نشده بود.
شاه رفته بود،
اما ارتش هنوز ایستاده بود.
خیابانها پر بودند،
اما بعضی خیابانها ناگهان خالی شدند.
یکجا مردم روی تانک میرقصیدند،
چند خیابان بالاتر، قنداق تفنگ حرف آخر را میزد.
این دو تصویر همزمان،
ذات روز ۲۶ دی است.
انقلاب، نه یک جشن کامل بود
و نه یک پیروزی فوری.
یک وقفه تاریخی بود؛
لحظهای که همه چیز معلق ماند.
هیچکس نمیدانست ۲۶ روز بعد،
همین ارتش بیفرمانده،
بیطرف خواهد شد
و تاریخ رسماً امضا میشود.
اما همان روز، یک چیز قطعی بود:
قدرت، از بالا به پایین نیامد؛
از پایین به بالا جوشید.
خیابانها فهمیدند تاریخ عوض شده است؛
و وقتی خیابان بفهمد،
دیگر هیچ کاخی امن نیست.